تبليغاتX
ღஐღ احساس باران خورده ღஐღ
ღஐღ احساس باران خورده ღஐღ
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود ...
دوسـت دارم لبـــالب ...

 

 


دوســت دارم لبالـــــــب  میسوزه عشقـم از تب

پــر میشم از اســم تــو  هـر ثـانیــــه هـر شـــب

 

دوسـت دارم تا فــــــردا  دوسـت دارم تا دریــــــا

شایــــد ببینمـت بــــاز  تو وقت خــواب و رویـــــا

 

ساعتــی از شـقایـــق  دقیقه هــای عاشـــق

دوست دارم تو بـــارون  تمــــوم این دقــــــایق

 

سبد سبد ستــــــاره  رو دوش شب سـواره

اگـــه فــــردا نباشـــه  دوسـت دارم دوبـــاره

 

 

|+| نگاشته شده به قلم .: lEiiilllA :. در دوشنبه 12 اسفند1387 ساعت 18:15 |

Chris De Burgh - The Girl With April In Her Eyes

 

The Girl With April In Her Eyes

 

There once was a king, who called for the spring
For his world was still covered in snow
But the spring had not been, for he was wicked and mean
In his winter-fields nothing would grow

And when a Traveller called seeking help at the door
Only food and a bed for the night
He ordered his slave to turn her away
The girl with April in her eyes

Oh, oh, oh, on and on she goes
Through the winter's night, the wild wind and the snow
Hi, hi, hi, on and on she rides
Someone help the girl with April in her eyes

She rode through the night till she came to the light
Of a humble man's home in the woods
He brought her inside, by the firelight she died
And he buried her gently and good
Oh the morning was bright, all the world was snow-white
But when he came to the place where she lay
His field was ablaze with flowers on the grave
Of the girl with April in her eyes

Oh, oh, oh, on and on she goes
Through the winter's night, the wild wind and the snow
Hi, hi, hi, on and on she flies
She is gone, the girl with April in her eyes

 

 

 

 


ترنــم نقــره گون خیــال
|+| نگاشته شده به قلم .: lEiiilllA :. در چهارشنبه 13 آذر1387 ساعت 16:20 |

به تو مدیونم همیشه ...

 

 

به تو مدیونـم همیشـه مگه میشه بی تـو باشـم

از شبی که رو به رومه چه جوری بی تو رها شم

به تـو مدیونـم همیشـه مثـل شب به صبح فـــردا

مثـــل موج ســــرد و تنـــها به نگــــاه نــاز دریــــــا

 

به تو مدیونم همیشه من خسته، من بی رود

مثل خاک سرد و تشنـه به نوازش هـای بارون

به تـو میرســم دوبــــاره زیـــر رگبــار ستـــــاره

وقتی بارون نگــاهت رو حریــــر شب میبــــاره

 


اگه پایانی نباشی واسـه بغض و خستگــی هام

چه جوری برگردم از این جاده های بی سرانجــام

تـو خــدای عاشقایـــی به تـو مدیونـــم همیشـــه

وقتی اسمتـــو میــارم نبض لحظــه تازه میشـــه

 

 


ترنــم نقــره گون خیــال
|+| نگاشته شده به قلم .: lEiiilllA :. در سه شنبه 30 مهر1387 ساعت 13:51 |

و عشق ترانه زيباي موسيقي زندگي ( اصل نامه استاد شاملو به آيدا در سال 1345 )
 

 

 

 

|+| نگاشته شده به قلم .: lEiiilllA :. در سه شنبه 19 شهریور1387 ساعت 0:53 |

انگار چشمهاي آدم عادت كرده كه حوا را زيبا ببيند
 

 

خودت بيا و ببين ؛
اينجا كه من ايستاده ام
آدم آنقدر مجنون مي شود
كه حوا نمي تواند ليلي نباشد
تقصير حوا نيست ؛
انگار چشمهاي آدم عادت كرده كه حوا را زيبا ببيند
بعضي وقتها رودخانه ها دلشان مي خواهد سيب را از دست آدم بدزدند
و ببرند براي حوا ...

 

 

|+| نگاشته شده به قلم .: lEiiilllA :. در شنبه 2 شهریور1387 ساعت 15:46 |

رسيدي مثل يك مرهم ...
 


رسیدی مثل یک مرهم
به داد زخم دیرینه 
به داد چشم بیداری 
كه خواب خوش نمی بینه

رسیدی مثل يك گریه
بگیری داغ دل از آه  
تو تاریکی این دریا 
مثل فانوس لنگرگاه 

رسیدی تا من پرپر
یه روزی خسته شه آخر 
بگیره از دل فردا
سراغی از من باور
  

رسيدي تا رسيدن ها
دوباره با تو معنا شه
كليد تازه ايي دادي
كه قفل كهنگي وا شه

 

 

|+| نگاشته شده به قلم .: lEiiilllA :. در چهارشنبه 16 مرداد1387 ساعت 20:52 |